عشق اگه دیونت نکنه .... عشق نیست ...
اهی صدایی از دور میآید که حرمت دستانم را درهم میشکند و شوقی که اندامم را به لرزه میاندازد سکوت ، تنهایی ، بیم ، فردا چه خواهد شد ؟؟؟ نمیدانم گاهی جاری میشوم به دنبال سرابی که واژهگون از دلم رخت بر میبندد و تکرار همآغوشی وزن و شعر و قافیه میشوم گاهی آنقدر دلتنگ روزهای رفتهام که ثانیههای بازآمده را نمیبینم میدانی چند وقت است که فنجانی قهوه ننوشیدم در این اتاقهای آبی که یا پنجره ندارند و یا پنجرهشان به کوچهای باز میشود که رد نگاههای تو بر درخت پیر خودنمایی میکند دلم حضورت را میخواهد ، وجودت را ، لبخندت را ، شوقت را و تکرار لمس تن کوچهای که دیگر دوستش نداری گاهی چشمانم ابری و دلم اندوهناک جادههای بیخاطره میبارد و بوی خیس خاک مرا مدهوش میرقصاند گاهی برایم شعر میخواند و من غرق میشوم در زلال احساسی که گذران است و نگاهی که تا عمق وجودم را سوراخ میکند و نمیداند که این پیاله شرابی ندارد لبریزم از حسی گنگ که زمستان سرد تلخ میکند دهان تنهاییام را حتی عشقبازی باران هم حالم را جا نمیآورد

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
